تبلیغات
Mσнαммαɗ + Sєριɗєн - 28 / بهمن / 94
28 / بهمن / 94
من میخوام برم تهران!
مامان بزرگ و بابابزرگم جمعه میخوان برن!
مامانم نمیذاره!
حالا که مامان بزرگ اینا دارن میرن منم میرم باهاشون!
نخیر! جایی نمیری!
مامـــــان!
بری چیکار کنی؟!
هواخوری! برم نیلوفرو (دختر خاله مامانم) ببینم!
مگه امتحان نداری تو این هفته؟ اونا برن تا دوشنبه سه شنبه بر نمیگردن!
حالا دو تا امتحان و ندم! بذار برم دیگه!
نه! همین که گفتم!
چرا نمیذاری خـــــب؟!
تازگیا خیلی تهران تهران میکنیا! خبریه؟
نه چه خبری میخواد باشه!
برو بچه! این حرفا رو به من نزن!
قول میدم بچه خوبی باشم! چند روز از دستم راحتی میشیا! به امتحانش می ارزه!
سپیده برووووو! برو پی کارت گفتم نه!
محمدم میگه بهش بگم میخوام برم ببینمش شاید اجازه داد!
مامان ما الان که از هیچی خبر نداره نمیذاره!
بهش بگم میخوام برم تهران پسر مردم و ببینم به دو قسمت مساوی تقسیمم میکنه!
خیلی مهربونه ها!
ولی نمیذاره دیگه!
من دیگه کاری نمیتونم بکنم!

[ پنجشنبه 29 بهمن 1394 ] [ 12:08 ق.ظ ] [ ❤ᔕᙓᑭIᗪᙓᕼ❤ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
?