تبلیغات
Mσнαммαɗ + Sєριɗєн - 27 / اسفند / 94
27 / اسفند / 94
وووی سلام!
مرسی مرسی مرسی بابت دعای همه خاموشا و روشنا! از Emoji قلب پیشی
امروز صبح آماده شدیم با خالم اینا بریم رامسر! دختر خالم نوبت دکتر داشت! تو راه پله بودم، مامانم گفت این سبزه رو برا خاله گذاشتم با خودت ببر پایین! همین که سبزه رو ازش گرفتم، گوشیم رفت هوا! تو جیب مانتوم بود! یه سره داشت ویبره میخورد، درش آوردم و تا اسم محمد و دیدم چشمام چهار تا شد!☆シンプル★ のデコメ絵文字 حالا ساعت چند! ゜*数字*゜ のデコメ絵文字صبح! تند تند رفتم پایین تا بتونم جواب بدم! یکی دو دقیقه حرف زدیم اونم چون بغضم گرفته بود قطع کردیم! اصلا انتظار نداشتم زنگ بزنه! برا همین خعلی خوشحال شده بودم! シンプル のデコメ絵文字اشکمم از شوق زیاد بود! بعد اینکه قطع کرد، پی ام داد! ساعت و نیگا! کلـــیک
چون دیرمون شده بود، فقط بهش گفتم که میرم دکتر و گوشی و گذاشتم تو جیبم! اونجا هم که رسیدیم، خعلی شلوغ بود خیابونا! یعنی جای پارک نبود اصلا! خالم و پسرخالم و دختر خالم رفتن مطب همون دکتره! مامانمم تو یه کوچه یه گوشه پارک کرد! ولی چون کوچه پر ماشین بود دیگه پیاده نشد و موند تا اگه کسی نتونست رد بشه، ماشین و جابجا کنه!
حرصم گرفته بود فجیح! میخواستم تو نبود مامانم اینا زنگ بزنم به محمد! ولی مگه میرفت!
من: اوفـــــــ! 表情 のデコメ絵文字
مامانم: چیه؟ 気持ち のデコメ絵文字
من: مامان برو دیگه! 表情 のデコメ絵文字
مامانم: کجااا؟ 気持ち のデコメ絵文字
من: برو دیگه! برو مطب! ماشین که بد جایی نیست! چرا هستی؟ 表情 のデコメ絵文字
مامانم: ها برم کارتو بکنی؟ زنگ بزن دیگه! من که کاری به تو ندارم!
چیزی نگفتم که فهمید واقعا هم میخوام زنگ بزنم!気持ち のデコメ絵文字 یخورده بعد تصمیم گرفت بره! بعد من موندم و آبجیم که هفت سالشه! زلزله ایِ واسه خودش! 気持ち のデコメ絵文字
زنگ زدم بهش و کلی حرف زدیم که چرا نبودی و این حرفا! اونم گفت که بازی کشوری داشتن و گوشی هاشونو اصلا ندادن تا بخواد بهم زنگ بزنه یا پی ام بده! چند بار اتفاقا اسمشم صدا کردم!
مامانم اینا که برگشتن، همه نشسته بودیم و مامانم میخواست ماشین و روشن کنه که ملیسا یه لبخند شیطانی زد و گفت: ماماااااان! نبودی، سپیده به یکی زنگ زد! اسمشم محمد بودかわいい のデコメ絵文字
یکی میومد من و میگرفت! قررررمز شده بودم! جوری که پسرخالم که بغلم نشسته بود هم تعجب کرده بود هم خندش گرفته بود! والا همه آبجی دارن ما هم داریم دیگه! مال همه انقد خبرچینه☆シンプル★ のデコメ絵文字 یه سکوت خیلی مزخرفی تو ماشین حکمفرما بود! گفتم الان مامانم میزنه لهم میکنه! یا خالم میگه دختره چه بی حیائه! ولی انگار نه انگار! سیاست خودشونو حفظ کردن و چیزی نگفتن! فقط مامانم از آینه جلو با چشماش خوب برام خط و نشون کشید! خدا بخیر بگذرونه! http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif
حالا پسرخالمم هی میره میاد میگه محمد! منم هی رنگ عوض میکنم! مصیبتیه!
ولی همین که آقاییم برگشته بسه! بقیه حل میشن خودشون!

[ پنجشنبه 27 اسفند 1394 ] [ 05:24 ب.ظ ] [ ❤ᔕᙓᑭIᗪᙓᕼ❤ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30
?