تبلیغات
Mσнαммαɗ + Sєριɗєн - 7 / فروردین / 95
7 / فروردین / 95

سلام!
امروز کلی مهمون داشتیم! سرمم کلی شلوغ بود!
دوستای بابام و خونوادشون ناهار اومده بودن!
میخواستن برن که من مثل همیشه افتادم وسط!
من: عمو عمو، دنیا (دخترش) اینجا بمونه بریم بیرون؟
顔文字 のデコメ絵文字
عمو بیژن: جان؟ کجا؟
من: دور دور!
عمو بیژن: دنیا اینجا رو نمیشناسه! میخواین گم و گور شین حالا!
من: عه عمو! من که بلدم!
http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif
مامانش: دنیا میری؟
دنیا: نمیدونم! برم؟
من: بیا دیگـــــــــــــــه! چه نازیم میکنه!
顔文字 のデコメ絵文字
هیچی دیگه تونستم خودشو ننه باباشو راضی کنم بریم یکم بچرخیم!
خیلی دلم گرفته بود! نمیدونم چرا! از همون دم در که رفتیم بیرون شعارمون این بود "متین باش"
تا یه پسره میدیدیم به هم میگفتیم متین باش! چقد میخندی! خیلیا رو دیدیم! از خیلیا سوتی گرفتیم!

از اونجایی که دنیا بچه اصفهانه و شهر ما رو خوب بلد نیست، من هی میبردمش تو کوچه پس کوچه ها و اونم هی میگفت به والله که داریم گم میشیم! منم فقط میخندیدم! ゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字بهم گفت بالا شهر اینجا کجاس؟ بریم همونجا!
منم بردمش تو یکی از کوچه هایی که خودمون مقدس و همچین بالـــــا میدونیمش! من و دوستای خولمو میگم!
داشتیم میرفتیم که برگشتم و چشمم خورد به سه تا پسره که داشتن بستنی حصیری میخوردن! (کوفتشون شه!
゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字)
یهو پسره برگشت نگام کرد! دیدم بعله! شلوار کرمی پوش معروف شهر! جناب آقای (ل) و (ن) و یکی دیگه که نشناختم! آخ گیر کنه تو گلوتون! منم شکمووو! دلم خواست!
゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字
داشتیم لاکا رو نگاه میکردیم و منم مغازه به مغازه دنبال یه بند انگشتی خوشگل میگشتم! همین که سرمو بالا آوردم، باز دیدمشون! هی میگم اینا اینجا چیکار میکنن اه! ゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字دنیا میگه کی! چی!
حالا اونا رو بیخیال!
تو یه مغازه هرچی میخواستیم خریدیم! ولی من هنوز اون بند انگشتی مورد نظرو پیدا نکردم!
http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif
این پنکک من  کلـــیک
این گردنبند من  کلـــیک
اینم لاک و گوشواره و عطر دنیا  کلــــیک  کلـــیک
تا باشه از این خریدا! دخترا میدونن چقد خرید خوبه!

[ شنبه 7 فروردین 1395 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ ❤ᔕᙓᑭIᗪᙓᕼ❤ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
?