تبلیغات
Mσнαммαɗ + Sєριɗєн - 31 / فروردین / 95
31 / فروردین / 95
تو کلاس به شوفاژ لم میدیم و سعی میکنیم عکسایی که بامداد (معلم هنر) گذاشته رو بی سر و صدا ببینیم و حرف نزنیم!
از بین عکس نوشته های مختلف که خط نستلیق و امثال این و داشت نشون میداد، یهو یه همچین چیزی اومد رو تخته بزرگ هوشمند  کلـــیک  کلـــیک و به ثانیه نکشید سارا و لیلا صدای خنده و دادشون بلند شد!
لیلا: سپیدهههههه! اینوووو! محمد! واااااای! ゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字
من: وای خاک به سرم!
سارا: جووووون سپیده تخته رو!
بلندم میخندیدن! کیمیا یهو گفت: اوه ببین چه سرخ شده ها! ゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字
معلمه همچین چپ چپ نگامون کرد که من از سرخ رنگ عوض کردم شدم زرد!
لیلا و سارا هم دهنشونو بستن! اما اون ماجرا همچنان ادامه داشت!
چون ده تا بیشتر عکس اسم حضرت محمدو گذاشت خانوم! منم تا اسمشو میخوندم، قررررمز میشدم!
آهِ فاطمهِ امیر گرفتتم! گفت ایشالله لو بری که هم پیش دوستام لو رفتم هم پیش بامداد معلممون! قرمز شدم فهمید! خیلی ضایع بود خو!
بعدشم حالا هرچقد سعی میکردم تخته رو نگاه نکنم تا سرخ نشم، سارا و لیلا دست و پامو میکشیدن و میگفتن تخته رو ببین! هی محمد محمد میکردن و میخندیدن! البته خودم بیشتر میخندیدما! اونم از شرم!
خلاصــــــــــــه! همه دارن میفهمن!
بعد مدرسه هم با لیلا رفتیم برا باباهامون کادو خریدیم چون وقت ندارم روزِ دیگه!
من عطر خریدم و اونم حوله! دارم از خستگی میمیرم حال ندارم عکسشو بذارم!
+ محمد؟ میبینی فقط اسمت که میاد میدون چطو قرمز میشم؟ یا وقتی عکستو میبینم ناخودآگاه لبخند میاد رو لبم؟ دوس دارم این حسُ ふんわり、かわいい のデコメ絵文字

[ سه شنبه 31 فروردین 1395 ] [ 06:49 ب.ظ ] [ ❤ᔕᙓᑭIᗪᙓᕼ❤ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
?